چند شعر از مدير سايت:
تقديم به حضرت مهدي بقية الله(عج)
آبشار
بازا كه در فراق تو مارا قرار نيست
دل خسته ايم حوصله انتظار نيست
رفتي و بعد رفتنت اي ماه مهربان
شبهاي مه گرفتهاي مارا نهار نيست
خورشيد گونه شو ز فراسوي ابرها
مارا به غير روي تو دور و مدار نيست
خشكيده ساقه هاي من از جور فصل سرد
برمن بوز كه بي تو نسيم بهار نيست
باور كن! آنچه جاري بود روي گونه ام
باران ابر چشم من است آبشار نيست









پنجره صبح
پلك زد پنجره صبح به ياران مژده
طلعت نور حق از مشرق ايمان مژده
مطلع الشمس همان آيتي از نور خداي
بر شما منتظران باد هزاران مژده
نور حق آمد و زد پرده شب را به كنار
روز وصل آمد و طي شد شب هجران مژده
خنده زد نسترن و غنچه نرگس بشكفت
سبز شد باغ و بشد وقت بهاران مژده
بلبلان نغمه سرا شاد و خرامان در باغ
صف به صف خيل ملايك همه رقصان مژده









هفت شهر عشق
هفت شهر عشق با من آشناست
هردو چشمم قاب تصوير شما است
خانه قلبم بود منزلگه ات
خاك كويت سرمه چشمان ماست
مهر رويت مرهم افسرده دل
حلقه زلفت مرا زنجير پاست
بر دل مغمومم از هجر رخت
آسمان ابريي چشمم گواست
رفتي و بعد از تو در دشت دلم
صد هزاران خيمه ماتم بپاست









خزان
دراين كرانه نشان از بهار پيدا نيست
اميد سبزه دراين شوره زار پيدا نيست
اسير شب شده اين جا تمام مردم شهر
دري به سوي شفق زين حصار پيدا نيست
شكسته كشتي اميد من از اين طوفان
و در طلاتم دريا قرار پيدا نيست
تگرگ مرگ زبس ريخت بر سر اين قوم
نماي شهر ز دود و غبار پيدا نيست
چهار فصل زمستان فسرد خاطر من
تمام عمر، خزانم بهار پيدا نيست









سرودملي افغانستان
قلعه اسلام قلب آسيا
جاودان ، آزاد خاك آريا
زادگاه قهرمانان بزرگ
سنگر رزمنده مردان خدا
الله اكبر الله اكبر الله اكبر
تيغ ايمانش به ميدان جهاد
بند استبداد را ازهم گسست
ملت آزادة افغانستان
در جهان زنجير محكومان شكست
الله اكبر الله اكبر الله اكبر
در خط قرآن نظام ما بود
پرچم ايمان به بام بود
هم صدا و همنوا و همزبان
وحدت ملي مرام ما بود
الله اكبر الله اكبر الله اكبر
شاد زي آزاد زي آباد زي
اي وطن در نور قانون خدا
مشعل آزادگي را بر فراز
مردم برگشته را شو رهنما
الله اكبر الله اكبر الله اكبر









سرود استقلال
وطن عشق تو افتخارم
وطن در رهت جان نثارم
وطن خاك پاكت بهشتم
وطن گلخنت لاله زارم
وطن عاشقم بر شكوهت
به از دُر بود سنگ كوهت
ومن هركجايي كه باشم
تويي جان فزا، اي ديارم
وطن قلب من هستئ من
بود رگ رگم پر زخونت
بتو همچو گل عشق ورزيم
اگر در خزان يا بهارم









شعري زيبا از نورالله وثوق به مناسبت بهار
مريد بهاران
از ما به ا بر و باد و بهاران سلام با د
بر قوم و بر قبيلهي باران سلام باد
بر شبنم و شكوفه و بر شاهد نشاط
بر سر دبير خيل هزاران سلام باد
نو روز را بهينه سخنگوي نو بهار
بر این سفير سلسله داران سلام باد
بر همسفر نسيم سحر سرو سر فراز
بر آن بلند قامت دوران سلام باد
بر هر كه دل زدور زمستان بريده است
بر هر كه شد مريد بهاران سلام باد
.................................
نورالله وثوق
اي سراپا همه خوبي
همه مي پرسند
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
که تورا ميبرد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست درخلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
که تو چندين ساعت
مات ومبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر نه به آب نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش کبوترها
نه به اين آتش سوزنده که لغزنده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را به هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاک شقايق را در سينه کوه
صحبت چلچله را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ وطراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک وتنها به تو ميانديشم
همه وقت همه جا
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتا ب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز
ريسماني کن از آن موي دراز
تو بگير تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچله هارو تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در رگ ساغر هستي تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
فروغ فرخزاد









يک نفر...
يک جايي...
تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش.
يک نفر ...
يک جاي...
در حال فکر کردن به توست.
تو بخشي از وجود مني
غم تو غم من است
غم من غم تو است
ما کنار هم مي مانيم.
از عشق برايت مي خوانم
و منتظر مي مانم تا گل رزي در دستانت برويد
دلم را با خود بردي
چه چاره کنم؟
از عشق برايت مي گويم
وجودت برايم عزيز است
ديدنت آرامش بخش است
لبخندت معني زندگيست
مي داني که در کنارت بودن برايم چه حس لطيفي است
نگاه رسواگرم را با نگاهت پيوند مي دهم
تو سرنوشت مني
آه نمي توانم اعتنا نکنم که چطور نگاهم مي کني.
از عشق برايت مي سرايم
هيچ نشانه اي از عشق لطيف تر از بوسه اي مهربانانه نبوده است
بر گونه تو اين بوسه پر حرارت عشق را مي نهم
چونان مهري از پايداري عشقم
من آن دلسوخته عاشق پريشانم
که عشق باخته ام به تو نگار مهربان.
وقتي تو نيستي دلم زار مي گريد
آنقدر دلتنگت مي شوم که احساس سرگرداني و تنهايي مي کنم
چگونه از تو جدا شوم، چگونه از تو رها شوم؟
تو تفسير مهرباني هستي
مي خواهم با تو بمانم، مهربان من
هميشه و همه جا...
آه که بسيار دلتنگ توام.









شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم.
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي که در تنها يي ام روييد با حسرت جدا کردم.
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سر گردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم .
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد واکردم.
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چراء شايد خطا کردم.
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا٬ تا کي٬ براي چه٬
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد ٬ من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت وترديد
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل
ميان غصه اي از جنس بعض کوچک يک ابر
نمي دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.









هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
دستـة گل تو
-----------------------
گل انداما!بسويم دسته اي گل
فرستادي مرا پروانه کردي
مرا کاشانه چون غمخانه اي بود
تو اين غمخانه را گلخانه کردي
------------
گل ناز تورا بوسيدم ازشوق
ولي آن گل کجا ناز ترا داشت
نشاني داشت ازبوي تو اما
کجا چشم فسون ساز ترا داشت
----------
بروي برگ زيباي گل سرخ
نهادم بادلي غمگين لبم را
به اميدي که باياد لب تو
بصبح آرم بشادي يک شبم را
-----------------
ولي هرچند بوسيدم گلت را
دل تنگم چو غنچه هيچ نشکفت
درآنحالت که گرم بوسه بودم
گل سرخ تو درگوشم چنين گفت:
------------
گل سرخم مخوان اي عاشق مست
که من پيش لب يار تو خارم
به سرخي گرچه دارم رنگ آن لب
ولي شيريني و گرمي ندارم!
مهدي سهيلي









تا سحر بايد رفت
چشم در چشم ستاره اي بايد دوخت
و هر از گاه به سوسوي دلي پاسخي بايد گفت
سفري بايد رفت
و سبکبال چو باد گذري بايد کرد
سفر از خواب به نور
گذر از کوچه ي نوميدي و وهم تا سرا پرده شور
و تو بايد به پرواز درآيي و نگاهي فکني
به ازل ،به همان روز که تاريخ اجل
به سر سردر پيشاني تو نصب شدست
و تو غافل ز همه کار جهان جام به دست
بنهي گام درآن ساده و مست
گه از اين جام شراب شربت شهد بنوشي و گه طعمي گس
و سر انجام به آن روز رسي که سفر بايد رفت و گذر بايد کرد...









بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمة شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب
فريدون مشيري
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند
اگر نگاه انداختند عاشق نشوند
اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند
و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد
با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد
تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد
و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي
خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد
همين و بس.......
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد
و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس
و خوش گذارني و گذراندن
** لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد **
**و با عشق نيز از اين دنيا برويد**
چقدر سخت است با خاطرات زنده بودن
نفس كشيدن نمردن ، زندگي!!!!افسوس،آه،دردو رنج
غربت، بي كسي دربدري
نه خداي من من تنها نيستم
اينها همه يار منندو من بي خبرم!!!
اي سكوت خاموش باش با من مگوي!!!
ديگر توان ندارم جانم بلب رسيده
بس است ديگر بس است.
واما تو، تو كه رفته اي
چنان شتابان ميرفتي كه از من دور شده اي
هيچ وقت به تو نخواهم رسيد
روزهايي كه سراغم ميگرفتي در تنهايي گم شده
مي تواني پيدايشان كني؟؟؟
هرگز!!!!
آسوده باش ،آرام باش،زندگي كن ...
من تنها نيستم !!!
خدا با من است
(تنهاترين عاشق )









آن هنگام كه مي خندي ،
و آبشار آفتاب نگاهت ،
گونه هايت را آبياري مي كند
و آنگاه كه خون گرم زندگي
در مردمك چشمان شفّافت به غوغاست
و زماني كه نسيم بوسه بارانت مي كند ،
مرا بياد آر ، وچشمان نگرانم را...
زنهار بر تربتم مگذر ،
وگلي بر آن مگذار...
و شمعي بر آن مسوز....
چون نتوانستم شعري بيافرينم.....
تا غم من و زيبايي تو را همة دنيا بدانند









ای فرشته مهربان
از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد! فرصتی برای دوست داشتن
یک روز اصلا کافی نیست باور کن به خیلی ها نگفته ام دوستشان دارم
حتی به او که هر روز ساعتم را با صدای قلبش و جزر و مد نفسهایش تنظیم می کنم
اینها را برای تو می گویم که در هیچ واژه ای
نمی گنجی
و در هیچ کتابی جا نمی شوی و با هیچ چشمی دیده نمی شوی
اما دیوانه وار منتظر سبز تو هستم یک سال دیگر با رویا تو گذشت
سلطان قلبم
کاش باور داشتی که هميشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم
تا بی نهايت!
کاش باور داشتی که در جنگل هميشه سبز خاطراتم تک درخت يادت را هميشه جنگلبان خواهم بود
کاش باور داشتی که غم غصه هايم را مرحمی جزء تو التيام نخواهد بخشيد!
کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی!
سلطان قلبم
بيا که ديگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی
پس دستم را بگير
والتماس دستم را بپذير
هنوز معنای باران نفهميدم که بر اسمان دلم باريدی
هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی
نمی دانم تو را به چه چيز صفت دهم
با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم
هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزيدن به من عشق را نشان دادی
وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برايت بنويسم
هيچی به ذهن نمی رسيد به جز اينکه بگويم
دوستت دارم
پس فرصتی برای عاشقی من بده









دركدامين آيينه مي توان تو را جست و جو كرد
در كدامين چشمه زلال تو را مي توان ديد
در كدامين راه نرفته مي توان تو را پيمود
سهم من از تو چيست؟
گلدان خالي كنار پنجره
دانه ي برفي كه هرگز به زمين نمي رسد
آفتابي كه هرگز گرمايش را نميتوان احساس كرد
يا راهي كه به ناكجا ختم ميشود
سهم من دويدن به سوي تو
و هرگز نرسيدن به توست....
حلقه بندگي
دخترك خنده كنان گفت كه چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه كه انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه كه در چهره او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شده و گفت :
حلقه خوشبختی است، حلقه زندگی است
همه گفتند: مبارك باشد
دخترك گفت: دریغا كه مرا
باز در معنی آن شك باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی كه به امید وفای شوهر
به هدر رفته، هدر
زن پریشان شد و نالید كه وای
این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است








راز خوشبختی
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
مانده ام در کوچه های بی کسی
بهترین دوستم مرا از یاد برد
سوختم خاکسترم را باد برد
من در این کلبه خوشم
تو در آن اوج که هستی خوش باش
من به عشق تو خوشم
تو به عشق هر که هستی خوش باش








نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد
ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم
به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم








بیا برای من بگو که زندگی سراب نیست
که زندگی برای تو تجسم حباب نیست
بیا بگو برای من که زندگی گناه نیست
که زندگی فقط همان شکار یک نگاه نیست
بیا بگو که زندگی شهامت است
که زندگی شهامت شنیدن صداقت است.......








بر خاک بخواب نازنین، تختی نیست
آواره شدن ، حکایت سختی نیست
از پاکی اشکهای خود فهمیدم
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
![]()
خامهء ناز
آنشـب که آن نگـار به اینجا رســیده بود
شــاید کــــــه آهُ نالـهء ما را شــنیده بـود
بر هر طرف درخششِ یک نور بی مثال
چون اشک های دیدهء ما وا چکـیده بـود
دل نیـز در تـــلاطــم امـــــواج دیگــری
جز چـشم اشکریز تو گــوئی ندیده بـود
یک نورِ کهکــشان كه زرخـسارِ مهـوشش
بر پاره های جـانُ تنم خـوش دویده بـود
جولای چین پارچهء دیبای هــفـت رنگ
بهــرِ نثار مـقـدمـش هـــرجــا تـنیده بـود
پیکر تراش شهر که تا حال بیخـود است
گوئی که شکلِ پیکره اش را کــشیده بود
تا روزگــار خــوب به هـر گـفـتهء دهــد
هر سو غزل زخامهء نازش رهـیده بـود








احساس خریدنی نیست
احساس خریدنی نیست
پول می تواند:
تختخواب بخرد ولی خواب را نه!
کتاب را بخرد ولی خرد را نه!
ساعت را بخرد ولی زمان زا نه!
شریک بخرد ولی رفیق واقعی را نه!
زیورآلات را بخرد ولی زیبایی را نه!
غذا بخرد ولی اشتها و خوردن را نه!
دارو بخرد ولی سلامتی را نه!
حلقه بخردولی عشق و ازدواج را نه!
سرگرمی بخرد ولی خوشحالی واقعی و دایمی را نه!
احساس خریدنی نیست!
کسانی که با زبان پول صحبت می کنند،خودشان را خیلی راحت می فروشند،
ولی اشخاص با شخصیت درست،فروشی نیستند
رسیدن به پول هدف نیست، پول وسیله ای است برای رسیدن به هدف
دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن
دلی چو اینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن
ز روزگار میاموز بی وفایی را
خدای را که دگر ترک بی وفایی کن
بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست
تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن
شکایت شب هجران که می تواند گفت
حکایت دل ما، با نی کسایی کن









تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاك گلدانم
تو دریايی ترینی، آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری، اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاك بارانم
نمی دانم چه باید كرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان كبوترها
و من هم یك كبوتر تشنه باران و درمانم














آفتاب مهربانی
اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم
يک نفر...
يک جايي...
تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش.
يک نفر ...
يک جاي...
در حال فکر کردن به توست.
تو بخشي از وجود مني
غم تو غم من است
غم من غم تو است
ما کنار هم مي مانيم.
از عشق برايت مي خوانم
و منتظر مي مانم تا گل رزي در دستانت برويد
دلم را با خود بردي
چه چاره کنم؟
از عشق برايت مي گويم
وجودت برايم عزيز است
ديدنت آرامش بخش است
لبخندت معني زندگيست
مي داني که در کنارت بودن برايم چه حس لطيفي است
نگاه رسواگرم را با نگاهت پيوند مي دهم
تو سرنوشت مني
آه نمي توانم اعتنا نکنم که چطور نگاهم مي کني.
از عشق برايت مي سرايم
هيچ نشانه اي از عشق لطيف تر از بوسه اي مهربانانه نبوده است
بر گونه تو اين بوسه پر حرارت عشق را مي نهم
چونان مهري از پايداري عشقم
من آن دلسوخته عاشق پريشانم
که عشق باخته ام به تو نگار مهربان.
وقتي تو نيستي دلم زار مي گريد
آنقدر دلتنگت مي شوم که احساس سرگرداني و تنهايي مي کنم
چگونه از تو جدا شوم، چگونه از تو رها شوم؟
تو تفسير مهرباني هستي
مي خواهم با تو بمانم، مهربان من
هميشه و همه جا...
آه که بسيار دلتنگ توام.














قاصدك
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
... خوش خبر باشي ، اما ... ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
. در دلم مي گريند
مهدی اخوان ثالث














كوچه
بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهان خانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي: از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
آب،آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول که دل به تمناي تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم
نه گسستم، نه رميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکني ديگر از آن کوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم ...













دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پیوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست
حميد مصدق














ســطر دهم . سکوت معلَّق . صدای تو
پاراگراف ِ گمشــده ی چشــم های تو
کاما ، سه نقطه ، باز دو خط چرخش مداد
آغاز گم شــدن وســـط ِ ماجـــرای تو
اين شعر نيست . متن روايی ی ِ ساده ايست
که ختم می شود به شب و گريه ... های تو
حالا غريبه ايم . ســه خط آنــطرف تَرَک
تَ تَ تَرَک ... ، شکست ، دل ِ آشنای تو
تکثير شد در آينه مردی که چشــم هاش
يک اســتعاره بود برای خـــدای تو
نسبیّت جديد به هم ريخت سطر قبل
- : تصحيح شد معادله : او شد به جای تو
*
هِی داد زد درون خودش مرد ِ نيــمه جان
هِی مرگ صـــرف کرد برای عـــزای تو
هِی مُرد ، مَرد ، مُرد ، دوباره ، سه باره مُرد
در خواب ديد روح خودش را جــدای تو
او بود و قصّـه ای که به پايان نمی رسيد
خــــط های ناتمام ِ پر از ردّ پای تو
ســطر دهم دوباره به عکس تو زُل زد و ...
سيگار ، دود ، شــعر ، ... دوباره صــدای تو
مهدی نقی پور














من كيستم ؟ ترانه لبهاي آرزو
همچون صدف ، نشسته به درياي آرزو
تلخ آب مرگ مي خورم و دم نمي زنم
اندر هواي جرعه ي صهباي آرزو
مستان به خواب ناز رفته اند و من
بيدارم از شراره ي ميناي آرزو
شبها به ياد روي تو صد بوسه مي زنم
بر روي ماهتاب شب آراي آرزو
جز در سراي درد كه ديگر حكايتي است
چشم منست و جلوه دنياي آرزو
در گلشن حيات كه روييده خار غم
ماييم و ما و سايه طوباي آرزو
پنداشتم كه خواهش دل را كرانه ايست
اما كرانه كو و تمناي آرزو
امروز خون دل خورم و زنده ام كه باز
دل بسته ام به وعده فرداي آرزو
فرخ تميمی
تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره كرديم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا كور سوي اختركان بشكند همه
از نام تو به بام افق ها ، علم زدم
با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم














هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم
قيصر امين پور














سنگ ناله ميكند: رود، رود بيقرار
كوه گريه ميكند: آبشار، آبشار!
آه سرد ميكشد باد، باد داغدار
خاك ميزند به سر، آسمان سوگوار
سرو از كمر خميد، لاله واژگون دميد
برگ و بار باغ ريخت، سبز سبز در بهار
ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب
غرق پيچوتاب شد، جستوجوي جويبار
در لبش ترانه آب، از گدازههاي درد
در دلش غمي مذاب، صخره صخره كوهوار
از سلالهي سحاب، از تبار آفتاب
آتش زبان او، ذوالفقار آبدار
باورم نميشود! كي كسي شنيده است
زير خاك گم شوند، قلههاي استوار؟
بيتو گر دمي زنم، هر دمي هزار غم
روي شانهي دلم، هر غمي هزاربار
هر چه شعر گل كنم، گوشهي جمال تو!
هر چه نثر بشكفم، پيش پاي تو نثار!
قيصر امين پور









بيداد رفت لالهي بر باد رفته را
يا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لالهاي که از دل اين خاکدان دميد
نو کرد داغ ماتم ياران رفته را
جز در صفاي اشک دلم وا نميشود
باران به دامن است هواي گرفته را
واي اي مه دو هفته چه جاي محاق بود
آخر محاق نيست که ماه دو هفته را
برخيز لاله بند گلوبند خود بتاب
آوردهام به ديده گهرهاي سفته را
اي کاش نالههاي چو من بلبلي حزين
بيدار کردي آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نيست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
يارب چها به سينهي اين خاکدان در است
کس نيست واقف اينهمه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهي اينهمه راه نرفته را
لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس اين راز گفته را
لعلي نسفت کلک در افشان شهريار
در رشته چون کشم در و لعل نسفته را
شهريار














پرواز با خورشيد
بگذار، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم.
آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبكبال،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور، از آن قله پر برق
آغوش كند باز، همه مه، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميداست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست.
آنجا كه، سراپاي تو، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است.
آنجا كه سحر، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد، چو برگ گل ناز است،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم، او همه من، من همه اويم!
او، روشني و گرمي بازار وجود است.
در سينه من نيز، دلي گرم تر از اوست.
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست.
ما هردو، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم.
ما، آتش افتاده به نيزار ملاليم،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد:
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم.
=======
چرا از مرگ مي ترسيد؟
چرا از مرگ مي ترسيد؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟
- مپنداريد بوم نااميدي باز،
به بام خاطر من مي كند پرواز،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است.
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد؟
چرا از مرگ مي ترسيد؟
كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند،
خماري جانگزا دارند.
نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند!
چرا از مرگ مي ترسيد؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد، در بستر گلبوي مرگ مهربان، آنجاست!
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست.
همه ذرات هستي، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست.
نه فريادي، نه آهنگي، نه آوايي،
نه ديروزي، نه امروزي، نه فردايي،
زمان در خواب بي فرجام،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند!
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند.
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه، بر آستان مرگ راحت، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟
چرا از مرگ مي ترسيد؟
===========
دشت
در نوازش هاي باد،
در گل لبخند دهقانان شاد،
درسرود نرم رود،
خون گرم زندگي جوشيده بود.
نوشخند مهر آب،
آبشار آفتاب،
در صفاي دشت من كوشيده بود.
شبنم آن دشت، ازپاكيزگي،
گوييا خورشيد را نوشيده بود!
روزگاران گشت و .... گشت:
داغ بر دل دارم از اين سرگذشت،
داغ بر دل دارم از مردان دشت.
ياد باد آن خوش نوا آواز دهقانان شاد
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهرباني هاي باد
” ياد باد آن روزگاران ياد باد“
دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زان همه سرسبزي و شور و نشاط
سنگلاخي سرد بر جا مانده است!
آسمان از ابر غم پوشيده است،
چشمه سار لاله ها خوشيده است،
جاي گندم هاي سبز،
جاي دهقانان شاد،
خارهاي جانگزا جوشيده است!
بانگ بر مي دارم از دل:
- ” خون چكيد از شاخ گل ، باغ و بهاران را چه شد ؟
دوستي كي آخر آمد، دوستداران را چه شد؟“
سرد و سنگين، كوه مي گويد جواب:
خاك، خون نوشيده است.
فريدون مشيري















